|
دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است ٬ ساده مي افتد، ساده ميشکند، ساده ميميرد |
|
|
هر هزار سال يك بار فرشتهها قالي جهان را در هفت آسمان ميتكانند، تا گرد و خاك هزار سالهاش بريزد و هر بار با خود ميگويند: اين نيست قالياي كه قرار بود انسان ببافد، اين فرش فاجعه است ...با زمينه سرخ خون و حاشيههاي كبود معصيت، با طرحهاي گناه و نقش برجستههاي ستم. فرشتهها گريه ميكنند و قالي آدم را ميتكانند و دوباره با اندوه بر زمين پهنش ميكنند. دار اين جهان را خدا برپا كرد. و خدا بود كه فرمود: ببافيد، و آدم نخستين گره را بر پود زندگي زد. گره تو هم بر اين قالي خواهد ماند. طرح و نقشت نيز. و هزارها سال بعد، آدميان بر فرشي خواهند زيست كه گوشهاي از آن را تو بافتهاي. عرفان نظر آهاری
پ.ن: من سالهاست لای تار و پود این قالی گره خورده ام.... پ.ن۲: قالی؟؟؟..... نه! خالی!
+ تاریخ دوشنبه 24 آبان1389ساعت 20:38
نویسنده آسمانه
|
خداوندا تماشا کن
در آن جایی که میگویند هر انسان به راه و سبک و فکر خویش آزاد است عدالت شاه ارزشهاست در آن جایی که ملکش جای فرصت هاست ید منفور خلقی چنین گستاخ و بی شرمانه میسوزد کتابت را نمیدانند جای امن این ایات درون صفحه های خشک کاغذ نیست درخت سبز عالم را نمیبینی؟ مگر ه شاخه اش الله اکبر نیست؟ زمین گریان شده انگار و من در گوشه ی تاریکی از افکار تنم بی روح و پر زنگار که چنگ سرخ بی مفتول عادت را چگونه ساز باید گفت و آیا میتوان دل زخم ها را شست؟ از این عالم فریبی ترک عادت گفت؟! بهمن کیاست
پ.ن۱: ایســــــت! شک به اعتقادات من ممنوع! من فقط خدا و فرستاده هاشو قبول دارم. اما از کسایی که ادعای دوستی خدا رو دارن متنفرم! مثل همین... ولش کن اگه این نقطه چینو پرکنم شاید وبم به دلیل سیاسی شدن فیلتر بشه!!! دلتنگ نوشت: احسان عزیز ما همچنان منتظر نوشته های دلنشینت هستیم. یک فکری واسه وبت بکن باز نمیشه!
+ تاریخ دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 0:44
نویسنده آسمانه
|
دل من میسوزد که قناری ها را پر بستند .... که پر پاک پرستو ها را بشکستند .... و کبوتر ها را ..... آه کبوتر ها را دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند ... مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند ... وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست... از دل من اما ... چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟؟؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور.... وای باران باران ... پر مرغان نگاهم را شکست......
پ.ن:ترسم از این است که نکند روزی باران به افسانه تبدیل شود!!! عصبی نوشت: انقدر بدم میاد از:" وبلاگ خوبی داری به منم سربزن و با اسم ... لینکم کن و بگو با چه اسمی لینکت کنم" به نظرم توی رده ی تلخی های نت قرار داره این جمله!
+ تاریخ پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 19:23
نویسنده آسمانه
|
صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي از در تنگ قفس چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد مرغكان را يك به يك مي كشت و در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد *** بسته بالان قفس بي خيال بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند تا برون آرند چشم يكدگر را بر سر هم خيز بر مي داشتند *** گفتم: اي بيچاره انسان! حال اينان حال توست! چنگ بيداد اجل، در پشت در، دنبال توست پشت اين در، داس خونين، دست اوست تا گريبان تو را آرد به چنگ دست خون آلود او در جست و جوست بر سر يك لقمه يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ اين چنين دشمن چرايي؟ مي تواني بود دوست
پ.ن ۱۲تیر: دیشب برزیل باخت تسلیت!:(
+ تاریخ شنبه 29 خرداد1389ساعت 11:22
نویسنده آسمانه
|
سلام به همه ببخشید چندوقتی نبودم
تقصیر کامپیوتر و البته درس هاست ممنونم که این مدت لطفتونو ازم دریغ نکردین من حالم خوبه خوبه مرسی که به یادم بودین واقعا شرمنده ی کسایی شدم که نگران شده بودن زود برمیگردم و جواب تک تک کامنت ها رو میدم
+ تاریخ یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 18:41
نویسنده آسمانه
|
با همين ديدگان اشك آلود
از همين روزن گشوده به دود به پرستو به گل به سبزه درود به شكوفه به صبحدم به نسيم به بهاري كه ميرسد از راه چندروز دگر به ساز و سرود ما كه دلهايمان زمستان است ما كه خورشيدمان نمي خندد ما كه باغ و بهارمان پژمرد ما كه پاي اميدمان فرسود ما كه در پيش چشم مان رقصيد اين همه دود زير چرخ كبود سر راه شكوفه هاي بهار گر به سر مي دهيم با دل شاد گريه شوق با تمام وجود سالها مي رود كه از اين دشت بوي گل يا پرنده اي نگذشت ماه ديگر دريچه اي نگشود مهر ديگر تبسمي ننمود اهرمن ميگذشت و هر قدمش نيز به هول و مرگ و وحشت بود بانگ مهميزهاي آتش ريز رقص شمشير هاي خون آلود اژدها ميگذشت و نعره زنان خشم و قهر و عتاب مي فرمود وز نفس هاي تند زهرآگين باد همرنگ شعله برميخاست دود بر روي دود مي افزود هرگز از ياد دشتبان نرود آنچه را اژدها فكند و ربود اشك در چشم برگها نگذاشت مرگ نيلوفران ساحل رود دشمني كرد با جهان پيوند دوستي گفت با زمين بدرود شايد اي خستگان وحشت دشت شايد اي ماندگان ظلمت شب در بهاري كه ميرسد از راه گل خورشيد آرزوهامان سر زد از لاي ابرهاي حسود شايد اكنون كبوتران اميد بال در بال آمدند فرود پيش پاي سحر بيفشان گل سر راه صبا بسوزان عود به پرستو به گل به سبزه درود
پ.ن:Happy New Year
+ تاریخ دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 16:23
نویسنده آسمانه
|
مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودی كه بهار از همین پنجره میآمد و مهمان دل ما میشد مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودی كه همین پنجره بود كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد مادرم میترسید... مادرم میترسید.. كه لحاف نیمه شب از روی خواهر كوچك من پس برود یا كه وقتی باران میبارد گوشه قالی ما تر بشود هر زمستان سرما روی پیشانی مادر خطی از غم میكاشت
پنجره شیشه نداشت.. .
+ تاریخ یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 19:4
نویسنده آسمانه
|
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است ؟ و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است من برآنم که درین دنیا خوب بودن به خدا سهلترین کارست ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است؟ و همین درد مرا سخت می آزارد.....!!!!
پ.ن۱:بالاخره این وبلاگ بعد از مدت ها نفس کشید! پ.ن۲:چند وقت دیگه سالروز به وجود اومدن این چاردیواریه! تولدش مبارک
+ تاریخ سه شنبه 15 دی1388ساعت 22:26
نویسنده آسمانه
|
سلام بچه ها آی دی من هک شده به طرز فجیع
فعلا میل یا آف نذارید مر۳۰ واسم هم دعا کنین........
+ تاریخ یکشنبه 26 مهر1388ساعت 19:32
نویسنده آسمانه
|
کاغذ زیر دستم سکوت می کنه و قلم به سازم می رقصه هرچی اراده کنم می کشه.یک قلب کوچیک و سیاه می کشم.ولی چرا سیاه؟ نه دوست ندارم صورتی خوبه؟نه رمانتیکه این روزها آدم رمانتیک پیدا نمی شه...قرمز؟نه عاشقونس جدیدا عشق افسانه شده...آبی؟نه این روزها قلب آسمونی هم پیدا نمی شه...نارنجی مثل خورشید؟نه این روزها هیچ قلبی گرم نیست...سفید؟نه توی این دوره زمونه قلب صاف و ساده پیدا نمی کنی...پس چه رنگــــــی؟...همون سیاه...مداد سیاه رو برمی دارم و با عصبانیت قلب رو رنگ می کنم کاملا یکدست شد...مثل آسمون شب آره سیاه خوبه خیلی به واقعیت نزدیکه: این روزها همه ی قلب ها سیاه شده نه فقط توی نقاشی ها بلکه همه جا حتی توی دل آدم ها،وقتی کلمه ی عشق توی جمعی به میان میاد ناخودآگاه پوزخند می زنم مگه عشق واقعا وجود داره؟نه بابا افسانه است _ حالا چی هست این عشقی که می گی؟ _ نمی دونم منم از بقیه شنیدم ولی می گن یک احساس قشنگ بوده که قدیما وجود داشته بین دوتا آدم... اخم می کنم و با سردرگمی می پرسم:آدم؟آدم دیگه چیه؟ _ یک موجود افسانه ای که مثل عشق فقط قدیما وجود داشته...منم تا حالا ندیدم فقط شنیدم... چشمامو می بندم و آهی می کشم...چرا من تا حالا عشق و آدم ندیدم؟
پ.ن۱:واسه این آپ هیچ کس خبر نشده شرمنده اگه تعداد نظرات کمه. بعدا نوشت:خواهشا منو نزنین ولی ممکنه آخرین آپم باشه! حالا نوشت: به خاطر مهربونی های شما دوستای گل وب حذف نمی شه!
+ تاریخ چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 14:28
نویسنده آسمانه
|
|
|